تبليغاتX
عاشق عشق
خفتن عاشق يكی است، بر سر ديبا و خار*** چون نتواند كشيد، دست در آغوش يار
عشق جز خود، نه چيزي مي دهد و نه مي گيرد. و نه مالك كسي است و نه مملوك آن: عشق تنها براي عشق كافيست.

 

+ نوشته شده در  29 Aug 2007ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط بیمار عشق | 
از جمله نشانه هاي زيادي كه مي شود عاشق خود را شناخت و عشق خود را نسبت به يك فرد فهميد اين است: وقتي كه كسي را دوستش داري در موقع ديدن ضربان قلب تو زياد مي شود و دردي  را در قلب خود حس مي كني حتی که صدای قلب خود را می شنوی؛ پس بدان كه عاشق او هستي و بدون او مي ميري،  وقتي كسي كه عاشق تو است به چشمان تو نگاه مي كند خيره شده بعد از لحظه يي نگاه خود را پايين مي اندازد و در فكر فرو مي رود بدان كه عاشق تو است و بدون تو زندگي برايش مشكل است.

 

 

+ نوشته شده در  28 Aug 2007ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط بیمار عشق | 
عجيب دنيايي است:كسي را كه تو دوست داري و عاشقش هستي؛ او تو را دوست ندارد و عاشق تو نيست. كسي كه عاشق تو است؛ تو عاشقش نمي باشي، ولي كسي را كه تو عاشق او و او هم عاشق تو است؛ هرگز به هم نمي رسيد، و اين نهايت درد و رنج آور است.
+ نوشته شده در  28 Aug 2007ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط بیمار عشق | 

 

چون سنگها صدای مراگوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگ های مرده همآغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرانوش می کنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

برسینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها, فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

 

+ نوشته شده در  27 Aug 2007ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط بیمار عشق | 
بدترين شكل دل تنگي وقتي است كه در كنار كسي باشي كه دوستش داري؛ ولي بداني كه هيچ وقت به او نمي رسي.

 

+ نوشته شده در  27 Aug 2007ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط بیمار عشق | 

Silence is one of the mysteries of LOVE.

+ نوشته شده در  27 Aug 2007ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط بیمار عشق | 

Think not you can direct the course of love, for love, if it finds you worth, directs your course.

 

+ نوشته شده در  27 Aug 2007ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط بیمار عشق | 

آيا قلب تو هم زيباست

 

زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهر ايستاده بود

و ادعا ميکرد زيباترين قلب را در تمام

آن منطقه دارد.

جمعيت زيادي جمع شدند.

قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه اي

بر آن وارد نشده بود.

پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تاکنون ديده اند.

مرد جوان در کمال افتخار، با صدايي بلندتر

به تعريف قلب خود پرداخت...

ناگهان پيرزنی جلوي جمعيت آمد و گفت:

اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست!

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرزن

نگاه کردند؛ قلب او با قدرت تمام مي تپيد،

اما پر از زخم بود. قسمت هايي از قلب

او برداشته شده بود وتکه هايي جايگزين

آنها شده بود؛ اما آنها به درستي

جاهاي خالي را پر نکرده بودند و

گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او

ديده مي شد. در بعضي نقاط

شيارهاي عميقي وجود داشت که

هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود...

مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند

و با خود فکر مي کردند که اين پيرزن

چطور ادعا ميکند که قلب زيباتري دارد.

مرد جوان به قلب پيرزن اشاره کرد و گفت:

تو حتما شوخي مي کني...

قلبت را با قلب من مقايسه کن

قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش

وبريدگي است...

پيرزن گفت: درست است، قلب تو سالم

به نظر مي رسد. اما من هرگز قلبم

را با قلب تو عوض نمي کنم.

ميداني، هر زخمي نشانگر انساني است

که من عشقم را به او داده ام؛

من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و

به او بخشيده ام...

گاهي او بخشي از قلب خود را به من

داده است که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام.

اما چون اين دو عين هم نبوده اند،

گوشه هايي دندانه دندانه در قلب خود

دارم که برايم عزيزند، چرا که يادآور

عشق ميان دو انسان هستند...

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به

کساني بخشيده ام، اما آنها چيزي

 از قلب خود به من نداده اند.

اينها همين شيارهاي عميق هستند.

گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند

که داشته ام. اميدوارم که آنها هم

روزي برگردند و آن شياره هاي عميق

را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام،

پر کنند. پس حالا مي بيني که زيبايي

واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ

سخني ايستاد. در حالي که اشک از

گونه هايش سرازير مي شد به

سمت پيرزن رفت...

از قلب جوان و سالم خود قطعه اي

بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرزن

تقديم کرد. پيرزن آن را گرفت ودر قلبش

جا داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت...

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ سالم نبود،

اما از هميشه زيبا تر بود...

اما از همیشه زیباتر بود...

زیبایی زیبا

+ نوشته شده در  27 Aug 2007ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط بیمار عشق | 

من حجاب دارم .... پس آزادم ....  

 


What goes through your mind?
چه در ذهن تو مي گذرد؟


As you sit there looking at me
در حاليکه آنجا نشسته اي و به من مي نگري


Well I can tell from your looks
من از نگاه تو مي توانم بخوانم


That you think I’m so oppressed
که تو فکر مي کني من مورد ظلم و ستم قرار گرفته ام


But I don’t need for you to liberate me
ولي من نيازي به تو ندارم تا مرا آزاد کني


My head is not bare
سر من برهنه نيست

 

 

 

And you can’t see my covered hair
و تو نمي تواني موهاي پوشيده شده من را ببيني

 

So you sit there and you stare
پس تو انجا نشسته اي و به من خيره شده اي


And you judge me with your glare
و با اين نگاه خيره در مورد من قضاوت مي کني


You’re sure I’m in despair
تو مطمئني که من نااميدم


But are you not aware
ولي تو آگاه نيستي


Under this scarf that I wear
زير اين روسري که من بر سر ميگذارم


I have feelings, and I do care
احساس و عاطفه دارم

 


(هم خوانی)


So don’t you see?
پس تو نمي فهمي (نمي بينی(


That I’m truly free
که من واقعاٌ آزادم


This piece of scarf on me
اين تکه روسري را که بر سر من است


I wear so proudly
من با افتخار مي پوشم


To preserve my dignity...
براي پاسداري از وقار و بزرگي ام


My modesty
عفتم


My integrity
کمالم


So don’t judge me
پس درباره من قضاوت نکن


Open your eyes and see...
چشمهايت را باز کن و ببين


“Why can’t you just accept me?” she says
او مي گويد:" چرا تو نمي تواني "خود من " را بپذيري.


“Why can’t I just be me?” she says
او مي گويد: چرا من نمي توانم فقط "خودم" باشم؟


Time and time again
هر بار


You speak of democracy
تو از دموکراسي حرف مي زني


Yet you rob me of my liberty

با اينحال تو خودت آزادي مرا مي دزدي ..


And all I want is equality
و تنها چيزي که من مي خواهم مساوات و برابري است


Why can’t you just let me be free?
چرا تو نمي گذاري من آزاد باشم؟

 


For you I sing this song
" براي تو من اين آواز را مي خوانم ...


My sister, may you always be strong

خواهرم، باشد که تو هميشه قوي باشي


From you I’ve learnt so much
من از تو بسيار ياد گرفتم


How you suffer so much

که تو چقدر رنج مي بري...


Yet you forgive those who laugh at you

با اينحال کساني را که بر تو خنديدند ببخش

 

You walk with no fear
تو بي هيچ ترسي قدم بر مي داري


Through the insults you hear
با وجود تمام توهيني که به تو مي شود


Your wish so sincere
تو انتظار صداقت و بي ريايي را داري


That they’d understand you
انتظار داري تا آنان تو را درک کنند


But before you walk away
ولي قبل از اينکه دور شوي و بروي


This time you turn and say:

اين بار برگرد و بگو :


But don’t you see?
آيا نمي بينيد؟


That I’m truly free
که من حقيقتا آزادم


This piece of scarf on me
اين روسري که بر سر من است


I wear so proudly
من با افتخار مي پشوم


To preserve my dignity

براي پاسداري از وقار و شأنم


My modesty
عفتم


My integrity

کمالم


So let me be
پس بگذار آزاد باشم


She says with a smile

او اين را با لبخندي مي گويد:

 

I’m the one who’s free
من تنها کسي هستم که " آزادم

+ نوشته شده در  27 Aug 2007ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط بیمار عشق | 

 

 بین کسی که عاشق شده است و کسی که تنها شخصی را دوست دارد تفاوتهایی وجود دارد نکات زیر کمک می کند تا این تفاوتها را درک کنیم:

1- هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهید شد اما هنگامیکه کسی که را دوست دارید می بینید احساس سرور و خوشحالی می کنید.

2- هنگامیکه عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولیکن هنگامی که کسی را دوست دارید زمستان فصلی زیباست.

3- وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید و لیکن هنگامی که به کسی که دوستش دارید نگاه می کنید لبخند خواهید زد.

4- هنگامیکه در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید آنچه را که در ذهن خود دارید بیان کنید ولی در مورد کسی که دوستش دارید شما توانایی آنرا خواهید داشت.

5- در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستید خجالت می کشد و حتی دست و پای خود را گم می کنید اما در مورد کسی که دوستش دارید راحت تر بوده و توانایی ابراز وجود خواهید داشت.

6- شما نمی توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه کنید اما می توانید در حالی که خنده ای بر لب دارید مدتها به چشمان کسی که دوستش دارید نگاه کنید.

7- وقتی معشوقه شما گریه می کند شما نیز گریه خواهید کرد اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردن او خواهید داشت.

8- احساس عاشق بودن و درک آن از طریق دیدن است اما دوست داشتن از طریق شنوایی و صحبت کردن است.

9- شما می توانید یک رابطه دوستی را پایان دهید اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا که حتی اگر این کار را بکنید عشق همچون قطره ای در قلب شما و برای همیشه خواهد ماند.

+ نوشته شده در  27 Aug 2007ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط بیمار عشق | 
عشق موقع آمدن نامرئی است ولی موقع رفتن مرئی می شود.

اوستین دابس

+ نوشته شده در  27 Aug 2007ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط بیمار عشق | 

چشمان معشوقه ام بی شباهت به خورشید است
مرجان بسیار قرمز تر از لبان اوست.

اگر برف سفید است، چرا سینه های معشوقم تیره است
......
من گل رز دیده ام، نقاب که از چهره بردارد سفید و قرمز است
من اما چنین گلی بر گونه های معشوقم ندیده ام
عطر هایی هستند با رایحه ی دلپذیر
بیشتر از رایحه ای که معشوق من با خود دارد
من دوست دارم معشوقم حرف بزند هر چند می دانم
صدای موسیقی بسیار دلنواز تر است
مطمینم ندیده ام الهه ای را که راه می رود
معشوق من وقتی راه می رود ، زمین می خراشد.
من اما سوگند می خورم معشوقه ام نایاب است
و مثل هر کسی دیگر با قیاسی اشتباه سنجیده ام او را

 

+ نوشته شده در  27 Aug 2007ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط بیمار عشق | 
سلام به همه دوستان

من جدید به وبلاگ نویسی روی آورده ام امیدوارم که بنده را در این راستا کمک کنید.

یاحق

+ نوشته شده در  27 Aug 2007ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط بیمار عشق |